میروم سمت باب الرضا + بعدا نوشت : فرض کن توی صحن سقاخانه ایستاده ای
+ وَ عَسَى أَن تَکْرَهُواْ شَیْئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَّکُمْ وَ عَسَى أَن تُحِبُّواْ شَیْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَّکُمْ وَ اللّهُ یَعْلَمُ وَ أَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ (بقره - 216 ) ... و بسا چیزى را خوش نميدارید و آن به نفع شماست و بسا چیزى را دوست ميدارید و آن به ضرر شماست و خدا ميداند و شما نميدانید . + برای یک دوست : وبلاگت را حذف می کنی ... یادت را چطور ؟ ( خوب است که یک چیز هایی را نمی توان Delete کرد ) از دیروز مدام گوشی اش را می گیرم + دعا کنید من اول بروم ... + من این روزها فقط به حال - م ا د ر - بغض نمی کنم من می ترسم این تذهبون ؟ به کجا می رویم ؟ + نقطه نوشت : من وام دار چشم های توام ٬ بی صدا ببار ! اینجا را بوی باران نم نم می گیرد و من انگار نه انگار که دلم هوای خیس شدن دارد + اگر می بینی خیس از نوشتن شده ام چون ... هیچی ... همین + نقطه نوشت : من چیزی برای به - رخ - کشیدن ندارم ! + حرم نوشت : احساس سنگینی عجیبی در وجودم ریشه دوانده میان ان همه هیاهو و جمعیت دلم به حال دخترک سوخت + ارمیتا ... * ارمیتا دختر شهید داریوش رضایی نژاد . + وصف حال ما و انهایی که جا ماندند (+)...
+ این متن را جایی خواندم خیلی به دلم نشست کاش یک نفر که صدایش به جایی می رسد این را بلند بخواند : از فاطمه فقط تسبیحات بعد از نماز را یاد گرفتیم و در خیابان چادر به سر کردن را !!! چقدر جای ۲ واحد فاطمه شناسی در میان ترم های دانشگاه خالی ست...
می بینم یک گوشه ای ایستاده
با انکه حالم اصلا خوب نبود کمکش می کنم ، و دستی به نشان کمک ...
توان راه رفتن نداشت
و من اصراری به راه رفتن او نداشتم
می رویم حرم و من شروع می کنم به حرف زدن
انقدر برایش می گویم و می خوانم که خودم نیز خسته می شوم
اما او لام تا کام حرف نمی زند ...
حال خرابم را بدتر می کند
خیلی بد ...
می روم صحن کوثر
دفتر امور پیدا شدگان
می روم جلوی میز دستم را به نشانه دراز می کنم و می گویم من این را پیدا کردم
اما ...
نه پدری
نه مادری
نه ...
اقا ...
- او - زبان مرا نمی فهمد
هرچه می گویم
هرچه می خوانم
نه روضه می فهمد
نه درد دل
هیچ چیز
شما یک چیزی بگوید شاید زبان شما را فهمید ...
من که درماندم ...
می گذارمش روی میز
مسئول دفتر هاج و واج نگاهم می کند
دست مهربانی را روی سر گنجشک بیچاره می کشد
و من عجیب به حال ان گنجشک غبطه می خورم
کاش کسی هم مرا پیدا کند !
کاش !!!
دارند نقاره میزنند
باران نم نم می بارد
و کبوتران حرم مولا رقص عشق می روند
تو چه حالی داری ؟
من بند دلــ ــم پاره می شود ...
انگار نه انگار ...
تا عصر ...
گوشی را بر می دارد با همان صدای گرفته اش که معلوم است چقدر کنار ایوان طلای مولا نشسته است
بر می دارد و یک دنیا بغض مرا جواب می دهد
و من تمام این دو روزه را برایش در یک جمله خلاصه می کنم
خوبی مامان ؟
.
.
.
خدا می داند من چقدر دعا می کنم که اول من پـــر بگیرم ...
گاهی که افکار بچگانه به سرم می زند تمام صورتم خیس از اشک می شود و دل در دلم نیست ...
که شاید روزی نباشد ...
من تاب دیدن داغ - مادر - ندارم ...
دخترک کوچک خانه ی علی (ع) هنوز برای یتیم شدن کوچک است ...
می ترسم از این دنیا و ادم هایش
می ترسم ببازم تمام داشته هایم را در این قمار زندگی ...
آهـــ
.
.
.
+ دعا کنید بشوم هرانچه - او - می خواهد
نه هرانچه خود می خواهم
اصلا انگار نه انگار که دلی هست
من حتی به خودم هم پشت کرده ام و لبریز شده ام از لج ــبازی های کودکانه ...
می روم حرم دو ساعتی می نشینم به نگاه کردن گنبد نه حرفی ، نه دعایی ، نه کبوتری ، نه عطری ، نه پری ، نه هیچ چیز ...
فقط گنبد را می بینم و بیرق و پنجره فولاد و گلدسته و ایوان طلا و یک صحن خلوت
و روزها را با ثانیه هایش می شمارم ...
دلم نمی خواهد امسال به نیمه برسد
و تو می دانی و سخن نمی گویی
حرف ها و بغض های مرا نگفته می دانی و می بینی اما دم بر نمی اوری
رو به روی تو لال میشوم چون هنوز باورم نیست که طرد شدم
هنوز باورم نیست که دیگر لیاقت همسایه بودنت را ندارم
باشد
قبول ...
حرفی نیست
من کم کم بساط همسایگی ام را جمع میکنم اما فقط بگو کجا ببرمشان ؟
کجا ؟
من غیر اینجا
غیر تو
غیر صحن انقلاب
غیر مزار سید جایی را ندارم ...
کجا بروم که حتی بشود صدای نفس های بارانی کبوترهایش را هم شنید ؟
کجا بروم که تا دلتنگی نفس کشیدن را بر من حرام می کند صحن و سرایی چون صحن تو را نشانه بگیرم ؟
مرا اواره این شهرهای خاکستری نکن ...
باور کن اگر بروم برای برگشت کفنم را زائرانه برای زیارتت می اورند ...
خودم را روی سنگهای صحن کشان کشان می برم
گاهی توانم را انقدر از دست می دهم که شک ندارم اگر چند قدمی بیشتر بردارم من هم میشوم زمین خورده ی درد ...
و اصلا نمی دانم چرا فکر میکنم اینجا طلائیه است و من هم روضه خوان ح س ی ن (علیه السلام)...
چقدر دلم هوای طلائیه دارد
هوای روضه م ا د ر ...
حتما با خودش میگفت چطور ادم بزرگها می روند ان بالا و حرف میزنند و شعار می دهند
یا شاید هم با خودش میگفت چرا اینجا این همه ادم جمع شده و ...
گاهی ازدحام صداها انقدر زیاد بود که نگو ، حتی من هم گیج و منگ میشدم چه برسد به او
اما ارمیتا عادت داشت
به گمانم ...
میگفت روزی که بابام شهید شد از بیرون صدای ترقه می اومد منم با خودم میگفتم چرا صدا میاد ، امروز که چهارشنبه سوری نیست که سر و صدا باشه ...
قبل ترها وقتی کلیپ اش را می دیدم که از بغضش میگفت بغض من میترکید
از نقاشی اش ...
از بابایش ...
و ...
امروز تو مهمان امام من بودی ...
و کسی که - او - دست نوازش بر سرش بکشد دیگر یتیم نیست ...


